دقیقا چه حسی بهت دست میده وقتی بعد از اینکه حدود یک ساعت بلکه یک ساعت و نیم با یک اقای محترم توی یه کافه ی کوچیک نشستی بعد موقع رفتن متوجه بشی اون اقایی که تو میز بغلیت(یعنی تقریبا تو دهن تو!) نشسته یک مقدار پسر داییته!
فک کن!

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:12 توسط من
|
۱)دلم میخواد یه داستان بنویسم با اسم
"مصائب یک مرید"!
۲)دیدین مهر شد بدبخت شدم؟!
۳)نمیخوام کنکور بدم اصلن!
۴)دچار دیپرشن حاد شدم از الان!
اعصاب ندارم!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:0 توسط من
|