خیر سرم داشتم میرفتم تئاتر شهر ببینم برنامه ی سالنهای دیگه چیه یکی انتخاب کنم این روزای اخر !یه کار ببینم!
از اون دست ماشین پلیس رو دیدم.اومدم از اون طرف برم یهو یک راس! فاطی کماندو دوید دنبالم منو برد تو ماشینشون!که بریم کلانتری.صحنه ی جالبی بود یکی زار زار گریه میکرد اون یکی با دست محکم جلو دهنشو گرفته بود نخنده!
خلاصه مارو بردن میدان حر کلانتری شماره ۸.
فرم دادن تعهد بدیم!یه پرسشنامه دادن پر کنیم.
الف) به چه جرمی اومدین اینجا؟!(خلاصه اش میشد این!)
به خانومه میگم به چه جرمی اومدم؟!میگه بهت چی گفتن؟
میگم گفتن شما پرنسسی؟! میگه همینو بنویس!
نوشتیم!
۲)با وجود اطلاع رسانی چرا اینو پوشیدی؟!(خلاصه اش میشد این!)
چون فکر کردم اختیار لباسمو یه کمی دارم!
۳)انگیزه ی شما از پوشیدن این لباس چه بود؟!!!!!
اخه من چی بگم؟!
خلاصه یه بار گفتن زنگ بزن خانوادت بیان یه بار گفتن اژانس بگیریم برو یه بار گفتن لباس یکی دیگه رو بپوش.خودشونم نمی دونستن چیکار میکنن.
نتیجه این شد که واسه یه دختر دیگه خانوادش مانتو اوردن مانتو مورد دارش! رو تحویل داد رفت. مانتو مورد دار اونو من پوشیدم!مانتو منم گرفتن!!!
من تو همه مراحل خونسرد بودم.ولی تو کلانتری یه پسر خل و چل(یعنی خل وضع هااااا)بود حدودا ۲۰ ساله!!که خانومه میگفت اگه این نبود میفرستادیمت بری!
ایشون یکسره نمک میریخت و چرت و پرت میگفت.کاملا خل وضع بود. این اقا انقدر به من گیر داد که من اعصابم به هم ریخت!
موقع اومدن به زنه میگم این اقا صلاحیت مغزی داره که باید راجع به من نظر بده؟!
همشون هرهر میخندن!میگه چیکار کنیم افسر نگهبانه میتونه نظر بده!
خاک تو سر من که یه پسر ۲۰ ساله ی خل وضع باید واسه من تایین تکلیف کنه!
مانتوی خوشگلم هم پر! کثافت های عوضی!
اعصاب واسم نمونده...
دیشب رو تا صبح تو فرودگاه زر*زدیم!
* اگه خیلی مودبی یه الف بذا اون وسط!
و تولدش...
باورم نمیشه که یک سال گذشته.
امسال هم سر خاکش بادکنک زدیم و کیک و شمع و اینا.
سرم درد میکنه...