تبليغاتX
اینم من
ببین عزیزم اصولا هر وقت تو زندگیت با مشکلی برخورد کردی اول از خودت سوال کن کدوم اسونتره؟

حل مسئله  یا  پاک کردن صورت مسئله؟!

فقط دقت کن میگم(اسونتر) نه بهتر یا منطقی تر یا هر چیز دیگه.صرفا اسونتر!

بعدشم اون کاریو بکن که اسونتره!اگرم شرایط یکسان بود بازم سعی کن صورت مسئله رو پاک کنی!چون اگه برعکسشو انتخاب کنی تازه باید فکر کنی ببینی چه جوری مسئله رو حل کنی؟!!!

 

 

-خوبی تو؟

-باید باشم؟

- نه خوب!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2:18 توسط من |

سلام

اول اینکه:مرسی از راهنماییها و انگیزوندن هاتون!

دوم: دو تا دوست دارم که اونام گاها" میان کتابخونه. دانشجو هستن و اتفاقا برای کنکورشون به همراه خواهر بنده تو همون کتابخونه درس خوندن.

این دوتا دوست صبح به صبح!که بنده رو میبینن یک دست بر شکم نهاده وبا دست دیگر به من اشاره کرده و قارت قارت میخندند که: کنکوری !کنکوری! 

مستحضر هستین که به  اینجانب روحیه تزریق میشه از همه طرف!

سوم : کسی پیدا میشه که به من بگه من دقیقا چرا باید عربی بخونم؟هر کاری با خودم میکنم نمیتونم خودم رو متقاعد کنم! 

چهارم: من همچنان تنبلم و وقتی درس میخونم به شدت حوصلم سر میره!-دقت کن خسته نمیشم حوصلم سر میره - احتمالا چون این کتابارو -به جز عکاسی-  توی سال تحصیلی خیلی خوندم. اما وقتیم تست میزنم کلی اشکال دارم!

پنجم:اگه امار بلاگم همینجوری بمونه مجبورم درس خوندن رو  تعطیل کنم و به وبلاگای پر بیننده مراجعه کنم و کامنت بذارم که: به کلبه ی تنهایی و بدبختی و فلاکت من بدبخت بیچاره سر بزنید!

یا: دوست گلم!الهی فدای اون چشای سیاه و موهای بورت!-دورگه اس- بشم به دهکده ی مفلوک خاطرات تنهایی های من سری بزن  نظر هم یادت نره !

ششم هم اینکه : مرسی!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:53 توسط من |

به سلامتی و میمنت کار کار اموزیمو تحویل دادم. از همون جا هم یکسره رفتم یه کتابخونه ی خلوت خلوت که قبلا پیدا کرده بودم ثبت نام کردم. از فردا انشاالله درس رو به صورت جدی تری شروع میکنیم.

لطفی در حق من بکنید و از هر طریقی که خودتون بلدین به من انگیزه بدین!

به هر حال ادم تنبلی مثل من به کمک شما نیاز داره.

فعلا...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:33 توسط من |

اینگمار برگمن مرد.

همین امروز.

خیلی دوستش میداشتم

مرد...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:49 توسط من |

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد...

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 20:11 توسط من |

خدا تو هر زمینه ای فقط علاقه رو به من داده.استعداد رو نداده!

خوب عزیز دلم  تو که نمیخوای استتعداد بدی واسه چی علاقه میدی؟

فقط می خواد منو حرص بده!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 3:39 توسط من |